مهمون ما توماس . و درددل با دوستان
رادوین نازم شنبه گذشته عمو سامان گفت که دوستم توماس از جمهوری چک داره میاد ایران و قراره که چند روز مهمون ما باشه
و ما کلی برنامه ریزی کردیم که وقتی رسید بهش خوش بگدره . سه شنبه ایی شب دیدیم که توماس تماس گرفت و رفتیم دنبالش .
یه پسر فوق العاده مودب و باشخصیتی بود رادوین هم نسبت بهش خنثی بود
ولی هر وقت که رادوین میومد تو اتاق به احترامش از جاش بلند میشد و میرفت جلو بهش دست میداد 
خیلییییییییییییییییی از ایران خوشش اومده بود و میگفت که چقدر کشور خوبی دارید
همه بچه اون شب اومده بودن استقبالش متین ملینا مهسا احسان هومن سامان نگین و خودم و رادوین رفتیم طبقه پایین دیدنش و از دیدن ما تعجب کرده بود و میگفت که چرا تو خونه روسری سر نکردید
و ما بهش توضیح دادیم که روسری رو بیرون سر میکنیم نه دیگههههههههههههه تو خونه
همه چیز براش قشنگ بود چیزی که برای من خیلی عادی و معمولی هست برای اون یه چیز خیلی مهمی بود
خیلی خوشحال بود از اینکه همه میتونن با هاش انگلیسی حرف بزنن . احسان و سامان و هومن و مهسا کاملا مسلط بودن ولی بقیه دست پا شکسته حرف میزدیم . کلی بهش فارسی یاد د ادیم و اون هم به ما زبان چکی رو یاد داد.
چهارشنبه ایی همگی شب رفتیم جیگر خوری (جیگر سلامت تو مولوی) براش خیلی عجیب بود میگفت یعنی این رو شما میخوردید
و یه چیز جالب این بود که همه چیز رو امتحان میکرد و جگر رو خورد خوشش اومد
کله پاچه هم براش خیلی عجیب بود .

واخر شب هم بردیمش حموم قدیمی که سفره خونه کردنش تو مولودی و صاحب اونجا وقتی دید که توریست اومده اجازه داد تا 1 شب اومجا بمونیم و . کلی از حموم قدیمی خوشش اومده بود .
خیلی وقت بود که یه ادم روراست و درست کار و صادق و مهم تر از همه اینکه فکرش ازاده رو ندیده بودم از اون موقع من و احسان افسرده گی گرفتیم از این فرهنگ داغونی که داریم تو این 3 روزی که ما همه باهم زندگی کردیم تمام رفتارهاش مثبت بود فکرش ذهنش اصلا منفی نبود . ولی نمیدونم ما ها همه خودمون رو یه جورایی درگیر میکنیم و زندگی رو برای خودممون سخت میکنیم از همه بدتر همش به فکر حرف دیگرانیم . واقعا خیلی افسوس خوردم از اینکه چرا اخه؟ تازه من و احسان خیلی خودمون رو از بحث ها کشیدیم کنار و فقط برای خودمون زندگی میکنیم و حرف دیگران برامون اهمیتی نداره ولی باز نمیشهههههه خیلی چیزها رو مجبوریم انجام بدیم. تو خیابون که بودیم یه تصادف خیلی ساده شده بود و 50 نفر کارشناسی میکردن و خیابون شلوغ شده بود و برای توماس خیلی عجیب بود اصلا میگفت نمیتونم تصور کنم این موضوع رو . کلی شاد بود.
عاشق چادر و روسری شده بود تو ایم 3 روز اصلا یه حرف منفی از این نشنیدیم .تو ترکیه که بوده بهش گفته بودن که رفتی ایران حتما قرمه سبزی بخور . من روز جمعه براش قرمه سبزی پختم و عاشق قرمه سبزی شده بود و شام هم دوباره همون رو خواست که بهش بدم . و برای ما خانمها یه شاخه گل خرید و به ماتقدیم کرد و برای مهسا و من کادو خرید یه شال خیلی خوشگل .


روی میز ناهار خوری چون وسیله بود نتونستم بچینم ومجبور شدیم که زمین ناهار بخوریم و میگفت که تا حالا زمین ننشسته و نمیتونست بشینه و یه مدلی پاهاش رو میزاشت زمین که همه ما غش خنده شده بودیم
چومبولک زده بود نشسته بود .
ما میگفتیم که ما ایرانی ها همیشه جای بالای خونه رو میدیم مهمون و خودمون پایین تر میشینیم و توماس میگفت که چه فرقی داره مگه اینجا با اونجا هیچ فرقی نداره که چرا خودتون رو اذیت میکنید . تتو دلمون گفتیم حرف تو درسته اقا توماس .ولی خبر نداره که اگه اینجا به مهمون بگی اونطرف تر بشین بهش بر میخوره خبر نداره که چقدر ایرانی ها ادا اطوار های بد دارن . اگه دیر تعارف بکنی میوه نمیخورن . اگه چایی دیرتر بیاری بهش بر میخوره . اگه زیاد تجملاتی نباشه میگن ما رو تحویل نگرفتن و خلاصه دوستان خیلی دلم پره . از این حرفها خیلی خسته میشم
. خیلی دارم تلاش میکنم که رو تربیت با رادوین این چیزها تاثیر نزاره و جوری تربیتش کنم که بی اهمیت باشه به این حرفها وقتی بزرگتر شد . 

رادوین در حال لایک دادن به توماس
بعد از ظهر پنجشنبه هم بردیمش قزوین گردی و حسینیه امینی ها نشونش دادیم و کلا از زیبایی معماری ایران تو هنگ بود



تو حسینیه امینی ها حرف از ارواح شد
بعد لیدری که داشت توضیح میداد میگفت که اره اینجا داره . و همه ما گفتیم اره بابا لیدره خالی بنده . اصلا خوب توضیح نداد ولی توماس اینقدر که مثبته گفت نه خیلی ادم خوب و مهربون صفت بود شاید الان خسته هست و نتونسته به ما توضیح بده . و ما باز هم از مثبت اندیش توماس به فکر رفتیم
براش باقلوای قزوین گداشته بودم داشت از دوق تو اسمونها پرواز میکرد میگفت من واقعا روی کره زمینم یا نه؟
من من و احسان هم یه کتابی که کل قزوین رو معرفی کرده و مخصوص توریست های خارجی هست به همراه سی دی و به زبان انگلیسی بهش هدیه دادیم .اینقدر از مهمون نوازی ما خوشش اومده بود که 10 روز ویزاشو تمدید کرد که تو ایران بمونه . همه چیز براش قشنگ بود برعکس ما ایرانی ها که همش در حال غر زدن هستیم رفتیم کافی شاپ و کیک بستنی سفارش دادیم وقتی کیک بستنی رو دید گفت اوووووووووووووووووووو ماییییییییییییی گاددددددددددد این فوق العاده هست جوری تعریف میکرد که ما همه چشمامون گرد شده بود و فارس بهم دیگه میگفتیم بابا این دیگه کیه از این بهتر ها تو کشورشون هست ولی برای یه بستنی ساده ببین چی میکنه . ولی ما فارسی صحبت میکردیم اون نمیفهمید که چی میگیم .
جوری بستنی رو میخورد که اینگار بستنی بسکین رابینز امریکا رو داره میخوره
و فعلا رفته شمال ماسوله

و برای اخر هفته دوباره میاد. و ما چون تولد امیررضا دعوت هستیم قراره که با ما بیاد و کلی برامون چکی برقصه و در ضمن بهش رقص بندری یاد دادیم اینقدر بامزه میرقصید
واقعا ما هم نمی تونستیم مثل اونا برقصیم سخت بود . ولی اون خیلییییییییییی باهوش بود همه لغات فارسی یادش مونده بود و اخر که داشت میرفت برامون شعر بشکن بشکن بشکن من نمیشکنم بشکن رو با بشکن زدن برامون خوند
و ما متحیر از استعداش چون هرچی چکی به ما یاد داد ما یادمون رفته بود
و 2 سال دیگه تازه برمیگرده خونشون چون تو این دوسال قراره کل دنیا رو بگرده . و توماس رفت و همه ما همچنان افسرده نشستیم اینجا .و کلی دلمون براش تنگ شده . اونم هم میگفت که دلم براتون تنگ میشه . . ما هم به شوخی میگفتیم که رفتی چک برامون دعوت نامه بده تا ما هم بیاییم پراگ. 


مهمون ما توماس . و درددل با دوستان 




