رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

مهمون ما توماس . و درددل با دوستان

1393/3/7 16:14
نویسنده : رومینا
511 بازدید
اشتراک گذاری

رادوین نازم    شنبه  گذشته  عمو سامان گفت که دوستم  توماس از  جمهوری چک داره میاد ایران و قراره که چند روز مهمون ما باشه چشمک و ما کلی برنامه ریزی کردیم که وقتی رسید   بهش خوش بگدره . سه شنبه ایی شب  دیدیم که توماس  تماس گرفت و  رفتیم دنبالش .  چشمک یه پسر فوق العاده مودب و باشخصیتی بود   رادوین هم نسبت بهش خنثی بود سکوت ولی هر وقت که رادوین میومد تو اتاق به احترامش از جاش بلند میشد و میرفت جلو بهش دست میداد محبتمحبت   خیلییییییییییییییییی از ایران خوشش اومده بود و  میگفت  که چقدر کشور خوبی دارید خندونک  همه بچه اون شب اومده بودن استقبالش  متین ملینا مهسا احسان  هومن سامان نگین  و خودم و رادوین رفتیم طبقه پایین دیدنش و از دیدن ما تعجب  کرده بود و میگفت که چرا تو خونه روسری سر نکردید تعجب و ما بهش توضیح دادیم که روسری رو بیرون سر میکنیم نه دیگههههههههههههه تو خونه خندونک همه چیز براش  قشنگ بود چیزی که برای من خیلی عادی و معمولی هست برای اون یه چیز خیلی مهمی   بود آرام  خیلی خوشحال بود از اینکه  همه میتونن با هاش انگلیسی حرف بزنن . احسان و سامان و هومن و مهسا کاملا مسلط بودن  ولی بقیه دست پا شکسته  حرف میزدیم .   کلی بهش فارسی یاد د ادیم و اون هم به ما زبان چکی رو یاد داد. 

 چهارشنبه ایی همگی شب رفتیم  جیگر خوری (جیگر سلامت تو مولوی)  براش خیلی عجیب بود   میگفت  یعنی این رو شما میخوردید تعجب و یه چیز جالب این بود که همه چیز رو امتحان میکرد  و جگر رو خورد خوشش اومد  خوشمزه کله پاچه هم براش خیلی عجیب بود .تعجب

 

 

واخر شب هم بردیمش حموم قدیمی که سفره خونه کردنش تو مولودی  و صاحب اونجا وقتی دید که توریست اومده  اجازه داد تا 1 شب اومجا بمونیم و . کلی از حموم قدیمی خوشش اومده بود . 

  خیلی وقت بود که یه ادم روراست و درست کار و صادق و مهم تر از همه اینکه فکرش ازاده  رو ندیده بودم   از اون موقع  من و احسان افسرده گی گرفتیم  از این فرهنگ  داغونی که داریم   تو این 3 روزی که ما همه باهم زندگی کردیم  تمام رفتارهاش مثبت بود فکرش  ذهنش اصلا منفی نبود .  ولی  نمیدونم ما ها همه  خودمون رو یه جورایی درگیر میکنیم و زندگی رو برای خودممون سخت میکنیم از همه بدتر همش به فکر حرف دیگرانیم  .  واقعا خیلی افسوس خوردم از اینکه چرا اخه؟ تازه من و احسان خیلی خودمون رو از بحث ها کشیدیم کنار و فقط برای خودمون زندگی میکنیم و حرف دیگران برامون اهمیتی نداره  ولی باز نمیشهههههه خیلی چیزها رو مجبوریم انجام بدیم. تو خیابون که بودیم  یه تصادف خیلی ساده شده بود و 50 نفر کارشناسی میکردن و خیابون شلوغ شده بود و  برای توماس  خیلی عجیب بود اصلا میگفت نمیتونم تصور کنم  این موضوع رو . کلی   شاد بود. زیبا  عاشق چادر و روسری شده بود تو ایم 3 روز اصلا یه حرف منفی از این نشنیدیم .تو ترکیه که بوده بهش گفته بودن که رفتی ایران حتما قرمه سبزی بخور . من روز جمعه براش قرمه سبزی پختم  و  عاشق قرمه سبزی شده بود و شام هم دوباره همون رو خواست که بهش بدم . و برای ما خانمها یه شاخه گل خرید و به ماتقدیم کرد و برای مهسا و من کادو خرید یه شال خیلی خوشگل .  

 

 

 

روی میز ناهار خوری چون وسیله بود نتونستم بچینم  ومجبور شدیم که زمین ناهار بخوریم و میگفت که تا حالا زمین ننشسته  و نمیتونست بشینه و یه مدلی پاهاش رو میزاشت زمین که همه ما غش خنده شده بودیم خنده چومبولک زده بود  نشسته بود . خندونک ما میگفتیم که ما ایرانی ها همیشه جای بالای خونه رو میدیم مهمون و خودمون پایین تر میشینیم و توماس میگفت که چه فرقی داره مگه اینجا با اونجا هیچ فرقی نداره که چرا خودتون رو اذیت میکنید . تتو دلمون گفتیم  حرف تو درسته  اقا توماس .ولی خبر نداره که اگه اینجا به مهمون بگی اونطرف تر بشین بهش بر میخوره  خبر نداره که چقدر ایرانی ها ادا اطوار های بد دارن . اگه دیر تعارف بکنی  میوه نمیخورن . اگه چایی دیرتر بیاری بهش بر میخوره .  اگه  زیاد تجملاتی نباشه میگن ما رو تحویل نگرفتن و خلاصه دوستان خیلی دلم پره . از این  حرفها  خیلی خسته میشم دلخور .  خیلی دارم تلاش میکنم  که رو تربیت با رادوین  این چیزها تاثیر نزاره و جوری تربیتش کنم که  بی اهمیت باشه به این حرفها وقتی بزرگتر شد . آرام

رادوین در حال لایک دادن به توماس 

 

بعد از ظهر پنجشنبه  هم بردیمش قزوین گردی و حسینیه امینی ها نشونش دادیم  و کلا از زیبایی  معماری ایران تو هنگ بود 

 

 

 

تو حسینیه امینی ها حرف از ارواح شدترسو بعد لیدری که داشت توضیح میداد میگفت که اره اینجا داره . و همه ما  گفتیم اره بابا لیدره خالی بنده  .  اصلا خوب توضیح نداد ولی توماس اینقدر که مثبته گفت  نه  خیلی ادم خوب و مهربون صفت بود  شاید الان خسته  هست و نتونسته به ما توضیح بده . و ما باز هم  از مثبت اندیش توماس به فکر رفتیم متفکر 

براش باقلوای قزوین گداشته بودم داشت  از دوق تو اسمونها پرواز میکرد میگفت من واقعا روی کره زمینم یا نه؟خنده  من من و احسان هم یه کتابی که کل قزوین رو معرفی کرده و مخصوص توریست های خارجی هست به همراه سی دی و  به زبان انگلیسی بهش  هدیه دادیم .اینقدر از مهمون نوازی ما خوشش اومده بود که 10 روز ویزاشو تمدید کرد که تو ایران بمونه .  همه چیز براش قشنگ بود برعکس ما ایرانی ها  که همش در حال غر زدن هستیم  رفتیم کافی شاپ و کیک بستنی سفارش دادیم  وقتی کیک بستنی رو دید گفت  اوووووووووووووووووووو ماییییییییییییی  گاددددددددددد   این فوق العاده هست  جوری  تعریف میکرد که ما همه چشمامون گرد شده بود و فارس  بهم دیگه میگفتیم  بابا این دیگه کیه  از این بهتر ها  تو کشورشون هست ولی   برای یه بستنی  ساده ببین چی میکنه . ولی ما فارسی صحبت میکردیم اون نمیفهمید که چی میگیم .خندونک زیبا  جوری بستنی رو میخورد که اینگار بستنی بسکین رابینز  امریکا  رو داره میخورهخوشمزهو فعلا رفته شمال ماسوله 

 

و برای اخر هفته دوباره میاد.  و ما چون تولد  امیررضا دعوت هستیم  قراره که با ما بیاد و کلی برامون چکی برقصه و در ضمن بهش رقص بندری یاد دادیم   اینقدر بامزه میرقصید خندونک واقعا ما هم نمی تونستیم  مثل اونا برقصیم سخت بود .  ولی اون خیلییییییییییی باهوش بود  همه لغات فارسی یادش مونده بود و اخر که داشت میرفت برامون شعر بشکن بشکن بشکن    من نمیشکنم  بشکن  رو با بشکن زدن برامون خوند تعجبو ما متحیر از استعداش چون هرچی چکی به ما یاد داد  ما یادمون رفته بود آرام و 2 سال دیگه تازه برمیگرده خونشون چون تو این دوسال قراره کل دنیا رو بگرده . و توماس رفت و همه ما همچنان  افسرده  نشستیم اینجا .و کلی دلمون براش تنگ شده . اونم هم میگفت که دلم براتون تنگ میشه .  . ما هم به شوخی میگفتیم که رفتی چک برامون دعوت نامه بده  تا ما هم بیاییم پراگ. چشمک

 

 

پسندها (5)

نظرات (5)

انسیه مامان امیرعلی
7 خرداد 93 16:02
خانمی برا گل پسرت ازاینها لازم نداری درخدمتم اگه یه حلقه در واویز خوشکل برا نینیت میخوای اینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/1 اگه ریسه اسم شیک وخیلی خاص میخوای اینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/20 اگه عروسک تک برا اویز سقف یا پرده ویامگنت وهرچیزی که میخوای اینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/5 http://manvanamadiham.blogfa.com/category/17 اگه عروسک انگشتی میخوای بیااینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/2 اگه تزئین دفتر نمدی میخوای بیا خیلییییی خوشکلن http://manvanamadiham.blogfa.com/category/14 اگه سرمدادی میخواین بیااینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/12 اگه قاب عکس میخوای بیااینجا http://manvanamadiham.blogfa.com/category/16
شبنم
8 خرداد 93 1:51
رومینا ی عزیزم این مطلبت خیلی به دلم نشست
رومینا
پاسخ
فدات شم شبنم عزیزم
عمه ِ آتنا
8 خرداد 93 20:35
رومینا جون این پستت خیلی باحال بود هم باهاش خندیدم هم یه جورایی مثه شما افسرده شدمو رفتم تو فکر! اگه آدمم بخواد توی ایران مثه توماس باشه واقعا بقیه نمیزارن!
رومینا
پاسخ
واقعا همینطوره عزیزم
شکوفه مامان مانی و پانی
9 خرداد 93 16:13
عزیزم کاملا موافقم.ما هم مهمون خارجی داشتیم.خداییش راست گفتی که آدم افسرده میشه. چندتا از دخترا و پسرای فامیلمون تو کشورای مختلف زندگی میکنن.همیشه از فرهنگ متفاوت و بالاشون تعریف میکنن. یکیشونم که دختر عممه که لندنه و از کارکنان ب***ی ب***ی س***ی هست و میگفتش که مثلا اگه بخوای کلاس ورزشی ثبت نام کنی،باید قبلش کلی تست و آزمایشات ورزشی انجام بدی. الکی نیست که. البته الان که نمیتونه بیاد)-:
رومینا
پاسخ
تو این چند روزی که پیش ما بود خیلی چیزها ازش یاد گرفتیم واقعا یه انسان کاملی بود .
مامان ملی و کوروش
11 خرداد 93 7:51
خیلی جالب بود رومینا جون بدون عینک خیلی خوش تیپ تر شدی
رومینا
پاسخ
مرسیییییییییییییییی عزیزم